خار مسکینی که هر دم طعنه گل می کشد خواجه گلزار باد و از حسد گل زار باد
گل پرستان چمن را دشمن مخفیست مار این چمن بی مار باد و دشمنش بیمار باد
چونک غمخواری نباشد سخت دشوارست غم همنشین غمخوار باد و بعد از این غم خوار باد
734
مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
مطربا این ره زدن زان رهزنان آموختی زانک از شاگرد آید شیوه های اوستاد
مطربا رو بر عدم زن زانک هستی ره زنست زانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شاد
می زن ای هستی ره هستان که جان انگاشتست کاندر این هستی نیامد وز عدم هرگز نزاد
ما بیابان عدم گیریم هم در بادیه در وجود این جمله بند و در عدم چندین گشاد
این عدم دریا و ما ماهی و هستی همچو دام ذوق دریا کی شناسد هر که در دام اوفتاد
هر که اندر دام شد از چار طبع او چارمیخ دانک روزی می دوید از ابلهی سوی مراد
آتش صبر تو سوزد آتش هستیت را آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد
قدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبر ضبحه و العادیاتش نیست جز جان های راد
برد و ماندی هست آخر تا کی ماند کی برد ور نه این شطرنج عالم چیست با جنگ و جهاد
گه ره شه را بگیرد بیدق کژرو به ظلم چیست فرزین گشته ام گر کژ روم باشد سداد
من پیاده رفته ام در راستی تا منتها تا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست داد
رخ بدو گوید که منزل هات ما را منزلیست خط و تین ماست این جمله منازل تا معاد
تن به صد منزل رود دل می رود یک تک به حج ره روی باشد چو جسم و ره روی همچون فواد
شاه گوید مر شما را از منست این یاد و بود گر نباشد سایه من بود جمله گشت باد
اسب را قیمت نماند پیل چون پشه شود خانه ها ویرانه ها گردد چو شهر قوم عاد
اندر این شطرنج برد و ماند یک سان شد مرا تا بدیدم کاین هزاران لعب یک کس می نهاد
در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات زان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد
735
دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد پرده شب می درید او از جنون تا بامداد
دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بود ای که تا روز قیامت عمر ما چون دوش باد
باده ها در جوش از او و عقل ها بی هوش از او جزو و کل و خار و گل از روی خوبش باد شاد
بانگ نوشانوش مستان تا فلک بررفته بود بر کف ما باده بود و در سر ما بود باد
در فلک افتاده ز ایشان صد هزاران غلغله در سجود افتاده آن جا صد هزاران کیقباد
روز پیروزی و دولت در شب ما درج بود شب ز اخوان صفا ناگه چنین روزی بزاد
موج زد دریا نشانی یافت زین شب آسمان آن نشان را از تفاخر بر سر و رو می نهاد
هر چه ناسوتی ز ظلمت راه ها را بسته بود نور لاهوتی ز رحمت بسته ها را می گشاد
کی بماند زان هوا اشکال حسی برقرار چون بماند برقرار آن کس که یابد این مراد
عمر را از سر بگیرید ای مسلمانان که یار نیستان را هست کرد و عاشقان را داد داد
یار ما افتادگان را زین سپس معذور داشت زان که هر جا کوست ساقی کس نماند بر سداد
جوش دریای عنایت ای مسلمانان شکست طمطراق اجتهاد و بارنامه اعتقاد
آن عنایت شه صلاح الدین بود کو یوسفیست هم عزیز مصر باید مشتریش اندر مزاد
736
گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد ور ز سرمستی کشیدم زلف دلداری چه شد
گر بزد ناداشت زخمی از سر مستی چه باک ور ز طراری ربودم رخت طراری چه شد
ور یکی زنبیل کم شد از همه بغداد چیست ور یکی دانه برون آمد ز انباری چه شد
نقاشان معروف...
ما را در سایت نقاشان معروف دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: forozan
بازدید: 127
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 13:49